مانیمانی، تا این لحظه 6 سال و 8 ماه و 2 روز سن دارد

نبض زندگی ما

برایت مینویسم تا بماند همیشه یادگار

نفسک

سلام نفسک این عکسها رو غروب 1393/01/28 ساعت5:56 دقیقه قبل رفتن به پارک ازت گرفتم از بس عاشق تفنگ شده بودی اون تفنگ دستت رو بابایی دو روز قبلش برات خریده بود عاشق این عکست و نگاهت شدم جیگر طلای من   ...
4 خرداد 1393

شیطنتهای شیطونک

سلام به شاهزاده کوچولو من سلام نازنینم الان خیلی وقته نمیشه بیام و اینجا برات مطلب بزارم آخرین مطلب مال تولدت دو سالگیت بود تقریبا یک ماه پیش قربوت بشم تو این یک ماه شما تمام کمال از دست پوشک راحت شدی و خودت بهم میگی جیش دارم حتی وقتی که خوابی بیدار میشی و میگی جیش دارم صحبت کردنت رونتر و بهتر شده و خیلی راحت جملات رو میگی و خدا رو شکر دیگه با عجله صحبت نمیکنی راستی شما دیگه شیر هم نمیخوری البته قبل دو سالگیت شیر خوردن رو از سرت گرفتم شبا با قصه میخوابی و عاشق اینی که برات کتاب بخونم فدای چشمات بشم دوست داری با هر چیزی که میگی برات قصه بسازم و منم سعی میکنم این کار رو انجام بدم عاشق دیدن کارتونی و دوس...
3 خرداد 1393

تولد تولد

  جان شیرینم تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررررک                                          عکس مانی دوم فروردین 93 ...
25 فروردين 1393

مانی سلطان سبدی میشود

به نام خدا جوجه طلا من فدات بشم الان یه هفته که خونه مادرجون اینهاییم و به خاطر نمایشگاه بهاره که من غرفه گرفتم برای کارم و برای کار بابایی اینم عکس سلطان سبدی من تو خونه مادرجون تاریخ: 1392/12/10 1392/1     ...
14 اسفند 1392

مدتی که نبودیم

به نام خدا خیلی وقته که برات آپ نکردم اینجا دلیلش این بود که بعد اسباب کشی بابایی ماشین رو عوض کرد و منم بسی سرگرم شما بودم و این خونه جدید هم برامون پر درد سر بود البته کم و بیش اون وبلاگت رو آپ میکردم اما نمیرسیدم که اینجا بیام باید بگم که شما خیلی خیلی بزرگ وآقا شدی مثلا تو این مدت که نبودیم شما رو از پوشک گرفتم و شما هم همکاری لازم رو داشتی جوجه طلای من تونستی کلی کلمه یاد بگیری و کارتهای بن بن بن خودت رو کامل عکسهاش رو بگی و ما برای شما کارتهای جدید گرفتیم خیلی راحت با مکعب هوشت بازی میکنی و همه با دیدن این صحنه اول تعجب میکنن و بعد هم تشویقت میکنن برام کلی شیرین زبونی میکنی و تو این مدت سفر هم به اصفهان داشتیم ...
14 اسفند 1392

غبیت ما

به نام خدا سلام نازنین پسرم تقریبا 10 روز نتونستم بیام برات آپ کنم دلیلش اسباب کشی ما و نداشتن شارژ اینترنت بود تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاد  اینکه رفتیم شمال هفته قبل و با هم رفتیم یه عروسی که شما خیلی بهت خوش گذشت و کلی رقصیدی و اینکه برا گرفتن خونه کلی اذیت شدیم و بعد هم رنگ کردن خونه که شما کلی شیطنت میکردی و دوست داشتی تو رنگ کردن خونه کمک کنی بعد هم اسباب کشی که دست گل آب دادی و گوشی خاله فرزانه رو انداختی تو سطل آب و اینکه بالاخره ما پنج شنبه اومدیم خونه جدید و شما همش میگفتی مامان بیم اونه(بریم خونه) عزیزم دلم با حرفت دلم ریش میشد چون اینجا رو خونه نمیدونستی اما الان عاد...
19 شهريور 1392

نقاش کوچولو

به نام خدا جوجه من سلام شما خیلی به نقاشی علاقه داری و دوست داری همش یه مداد یا خودکار دست باشه و تو دفتر و کتابها خط خطی کنی اما نمیدونم چرا علاقه بیشترت به اینه که رو دست و پا و صورت خودت نقاشی کنی بعضی وقتا یواشکی میای رو پای من و بابایی هم نقاشی میکنی و میگی چش چش(چشم چشم) کلی هم ذوق میکنی و میخندی خدا نکنه دستمون یه خودکار ببینی باید بدیم بهت وگرنه کلی گریه میکنی و میگی بده جدیدا رو شکمت هم خط  بعد دست میزنی و میخندی هر کاریم میکنم بازم کار خودت رو میکنی قربون شیطنت هات بشم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ...
5 شهريور 1392

آخر هفته2

به نام خدا شما بادیدن پسر عمه ها کلی ذوق کردی و حتی نمیزاشتی لباست رو عوض کنم و همش میخواستی بازی کنی با کلی دوئین  دنبالت لباست رو عوض کردم و رفتی مشغول بازی با مهرزاد و مهرشاد شدی و همش به مهرشاد میگفتی داداش راستش مهرزاد 3ماه ازت بزرگتره اما نمیدونم چرا وقتی چیزی رو ازش میگیری جیغ میزنه و تو هم بغض میکنی و وسیله رو میدی بهش و فقط نگاهش میکنی و بعد میری با یه اسباب بازی دیگه بازی میکنی قربونت برم شام که خوردیم بازم شما مشغول بازی شدی تا اینکه ساعت 12 شب با هزار کلک خوابوندمت صبح جمعه که بیدار شدیم بعد خوردن صبحونه رفتیم بازار محلی جویبار خیلی گرم بود اون چند روز همش بارون میومد و خنک بود اما جمعه یهویی ...
5 شهريور 1392