مانیمانی، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

نبض زندگی ما

پسرم

به نام خدا جوجه من این روزها حالت زیاد خوب نیست و همش مریضی تازه خوب شده بودی و تبت از بین رفته بود که 3 روز نشده دورباره تب و بی قراریت شروع شد امروز بردمت دکتر و بهت دارو داد و گفت خوب میشی خدایا تو رو به این ماه عزیزت بیماری رو از همه بچه ها دور کن و از پسر منم دور کن   ...
15 مرداد 1392

اولین آرایشگاه مانی

سلام شاهزاده من وقتی ظهر جمعه(92/05/10) حالت بهتر شد و دیگه تب نکردی پدرجون شما رو برد آرایشگاه این اولین دفعه ای بود که رفتی آرایشگاه همیشه فکر میکردم که وقتی بخوام ببرمت آرایشگاه میزاری؟شیطنت نمیکنی؟ اما چون پدرجون چند بار گفت که میخواد ببرتت آرایشگاه من و بابایی تصمیم گرفتیم که پدرجون شما رو ببره آرایشگاه و این شد اولین آرایشگاه شما با پدر جون پدرجون میگفت اصلا گریه نکردی و خیلی آروم بودی طوری که آرایشگره به پدرجون گفت آوردتت خونه برات آسفند دود کنه پسرکم اولین آرایشگاهت مباررررررررررررررررررررک ...
13 مرداد 1392

نانین پسرم

به نام خدا سلام پسرکم خدا رو شکر از ظهر جمعه شما حالت بهتر و بهتر شده و الان هم خیلی بهتری فدای چشمات و لبخندات بشم از وقتی که بهتر شدی و دیگه تب نکردی لبخند به لب تو ومن و هممون اومد پسرک نازم اما خیلی لج باز شدی و فقط دوست داری بغل من باشی خدا رو شکر که حالت خوب شده دوستت دارم عمرم
13 مرداد 1392

شاهزاده بیمار من

به نام خدا شاهزاده من الان یه هفته که بیمار هستی و همش تب میکنی این تب لعنتی هی قطع میشه و بعد دوباره بعد یه روز تب میکنی پسرکم از بغلم پائین نمیای همش گریه میکنی وقتی میزارمت پائین عزیزکم فدای چشمای سیاهت شم با گریه هات رنیا رو برام به آتیش میکشی و دلم هزار تیکه میشه چند روز پیش تبت قطع شد برای یه روز و ما فکر کردیم خوب شدی اما دیروز بازم تب کردی عزیزم نازنینم دنیا برام تیره و تاره دیشب تمام دست و پام میلرزید و اشکام سر میخورد رو صورتم فدای خند هات بشم لطفا برام بخند نازنینم لطفا یه لبخند بزن لطفا خدایا خدایا تو رو به حق این روزهای عزیز همه مریض ها رو شفا بده و پسر من رو هم شفا بده ...
11 مرداد 1392